امیدوارم از جملات دلنشین خوشتون بیاد.

                                        ایمیل:

tanhaam01@yahoo.com

                                        نظر محترمتون رو درباره وب بگین.




تاريخ : چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ | 14:10 | نویسنده : آقای آریا |

شب تا سحر به شو ق حرم خون گریستم

آیا دوباره زائر کوی تو می شوم

سلطان علی ، دلم به هوای تو زنده است

آیا گدای دربِ سرای تو میشوم

امشب به انتظار قدوم مبارکت

فرش پر از بنفشه و گل پهن کرده ام

آیا کنار مرقد پاکّ تو نازنین

جارو کِش حریم ّ وفای تو میشوم

آقا، تمام دلخوشیم این بُوَد که باز

با چشم خیس وارد صحنت شوم به شوق

چشمان خویش رو به سوی آستان کنم

در قلب پر محبت تو میهمان شوم

امشب غبار سینه ی خود را به اشک چشم

با این امید پاک نمودم که گوئی ام

روزی خور حرم ز سخای تو می شوم

سلطان علی ،به گوشه ی چشمی نظر نما

کاین بینوا خیره به دست تو مانده است

تا نامه ی غلامی او مهر می زنی

با عشق از زمین زمان سیر می شود

گر از در ِسرای خود او را برانی اش

در حسرت زیارت تو پیر می شود

آقا ،دو دست پر گنهم را بگیر زود

تعجیل کن به جان خودم دیر می شود

                                

                                                                               "ariya_boy"


برچسب‌ها: شهادن سلطان علی ابن محمد الباقر

تاريخ : جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 7:52 | نویسنده : آقای آریا |

سپری می شوداین ظلم و عدو می بازد.

میرسد آنکه خداوند بر او می نازد.

باشد آنروز ببینند همه ی عالمیان،

در بقیع حضرت مهدی حرمی می سازد
 " اللهم عجل لولیک الفرج "

مهربانم ! عالم از توست ...       
 
غریبانه چرا میگردی ؟

گره کور ظهور تو منم می دانم ... 

                                                                          (( ariya_boy ))


برچسب‌ها: جملات زیبا برای امام زمان , عج

تاريخ : جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 7:46 | نویسنده : آقای آریا |

  

یه صبح جمعه پاییز تو دیگه چشماتو بستی

خبر، این بار صحت داشت تو از سیاره‌مون رفتی

اونی که اهل موندن بود خودش این‌بارو تنها رفت

دیگه دلواپست نیستیم ستاره رو زمین جاش نیست

شکسته قلبمون اما ستاره درد همراش نیست

لالالالا یکی بود و هنوزم هست و میمونه

ولی از وقتی که رفته تمام شهر بارونه

یه دنیا خاطره مونده با تکرار هر آهنگت

صدات هست و همه با بغض عمیق و سخت، دلتنگت

سفر خوش، جاده‌ها هموار بدون می‌مونی تا آخر

مبارک باشه آغازت اگرچه سخته این باور

حالا خیلی کسا عشقو به آوازت بدهکارن

چه خوب شد که خودت دیدی چقدر مردم دوست دارن

" ariya_boy "                                            


برچسب‌ها: مرتضی پاشایی , جملات زیبا برای مرتضی پاشایی

تاريخ : جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 7:44 | نویسنده : آقای آریا |

کاش از کودکی به دنیا نمی آمدیم

از پیری به دنیا می آمدیم

در جوانی در کنار مادر بودیم

و در کودکی در آغوش مادر میمردیم

ای کاش...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آقاجان.

مادرت منتظر است

آقا چند جمعه ی تکراری...؟


برچسب‌ها: روز مادر , مادر , روزت مبارک , مادر عزیزم

تاريخ : جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ | 18:17 | نویسنده : آقای آریا |

از تمام دلتنگی ها ، از اشک ها و

شکایت ها بگذریم ،

باید اعتراف کنم

مادر که میخندد خوشبختم .


برچسب‌ها: مادرانه ها , مادران ما

تاريخ : پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ | 18:11 | نویسنده : آقای آریا |
دنیا تسبیح نیست...

            دستانت را به من بدی.

            در کنارت با دوست داشتن میگویم...

 

به یاد پدران مهربانی که امروز در کنار ما نیستند...  


برچسب‌ها: پدرانه , پدران ما

تاريخ : چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ | 15:8 | نویسنده : آقای آریا |
روزگارم مرد با تمام خاطراطش                                           تنها...

 

 


برچسب‌ها: خاطرات تنهایی

تاريخ : دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ | 10:0 | نویسنده : آقای آریا |
تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 22:26 | نویسنده : آقای آریا |
تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 22:21 | نویسنده : آقای آریا |
تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 22:18 | نویسنده : آقای آریا |


نشکن!

می‌میرد !

 

دلت می‌آید ...

دلم بمیرد و برای تو

تنگ نشود؟


برچسب‌ها: عاشق , عاشقانه , عاشق ها , حرف های عشقانه , حرف عاشقانه

تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 22:14 | نویسنده : آقای آریا |

 

 آمدم آب به خیمه برسانم که نشد

 

چقدر غصه و غم خوردم از این غم که نشد

 

تیرِنامرد اگر یاور مشکم می شد ...

 

می شد این آب شود چشمه ی زمزم که نشد

 

حیف شد چیز زیادی به حرم راه نبود

 

سعی کردم بدنم را بکشانم که نشد

 

تا دو دستم به بدن بود علم بر پا بود

 

خواستم حفظ شود بیرق و پرچم که نشد

 

سعی کردم که نیفتم ز روی اسب ولی

 

ضربه آنقدر شتابان زد و محکم که نشد

 

گفتم این لحظه ی آخر که در آغوش تو ام

 

لا اقل روی تو را سیر ببینم که نشد

 

هر دو دست و سر و چشمم به فدای سرِ تو

 

هر چه آمد به سرم نصف شما هم که نشد

 

بگو از من به رقیه که حلالم بکند

 

آمدم آب به خیمه برسانم که نشد...

 

 


برچسب‌ها: عاشق , عاشقانه , عاشق ها , حرف های عشقانه , حرف عاشقانه

تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 22:12 | نویسنده : آقای آریا |


 

باور نمی کردم گذرها را ببندند

 

من را که می بینند درها را ببندند

 

خورشید بودم زیر نور ماه رفتم

 

جان خودت تا صبح خیلی راه رفتم

 

در شهر کوفه کوچه گردی کم نکردم

 

این چند شب یک خواب راحت هم نکردم

 

من شیر بودم کوفه در زنجیرم انداخت

 

این کوچه های تنگ آخر گیرم انداخت

 

امروز جان دادم اگر جانت سلامت

 

دندان من افتاد دندانت سلامت

 

حالا که می آیی کفن بردار حتما

 

ای یوسف من پیرهن بردار حتما

 

حالا که می آیی ستاره کم بیاور

 

با دخترانت گوشواره کم بیاور

 

حیرانم اما هیچکس حیران من نیست

 

باور کن اینجایی که دیدم جای زن نیست

 

اینجا برای خیزران لب را نیاری

 

آقا خدا ناکرده زینب را نیاری

 

اصلا ببین گل ها توان خار دارند؟

 

پرده نشینان طاقت بازار دارند؟

 

من راضی ام انگشتر من را بگیرند

 

وقت کنیزی دختر من را بگیرند

 

اینجا برای نعل پا دارند آنقدر

 

کنج تنور خانه جا دارند آنقدر

 

مهر و وفا که نه جفا دارند، اما

 

اینجا کفن نه بوریا دارند اما

 

باید مسیر تو چرا اینجا بیفتد

 

حیف از سر تو نیست زیر پا بیفتد...

 

برچسب‌ها: عاشق , عاشقانه , عاشق ها , حرف های عشقانه , حرف عاشقانه

تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 22:10 | نویسنده : آقای آریا |
 

 

من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم

 

از آن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم

 

همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس

 

من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم  !

 

رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم فرزند

 

من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم

 

همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن

 

از اینکه باز عاشورا شود تکرار می ترسم  !

سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست

 

من از بی مهری این ابر های تار می ترسم!

 

تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم

 

از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم!

طببیم داده پیغامم بیا دارویت آماده است

 

از آن شرمی که دارم از رخ عطار می ترسم

شنیدم روز و شب از دیده ات خون جگر ریزد

 

من از بیماری آن دیده خونبار می ترسم!

به وقت ترس و تنهایی، تو هستی تکیه گاه من

 

مرا تنها میان قبر خود نگذار می ترسم!

دلت بشکسته از من لکن ای دلدار رحمی کن

 

من از نفرین و از عاق پدر بسیار می ترسم!

هزاران بار رفتم از درت شرمنده برگشتم

 

ز هجرانت نترسیدم ولی این بار می ترسم!

دمی وصلم،دمی فصلم،دمی قبضم،دمی بستم

 

من از بیچارگی آخر این کار می ترسم!

جهان را قطره اشکی می کند ویران

 

من از اشکی که می ریزد زچشم یار می ترسم...


برچسب‌ها: عاشق , عاشقانه , عاشق ها , حرف های عشقانه , حرف عاشقانه

تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 22:8 | نویسنده : آقای آریا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.